close
تبلیغات در اینترنت
عبرت
loading...

پایگاه اینترنتی حقوق دانشگاه آزاد اسلامی بهشهر

عبرت

بفهـــــــم...!!

دادپژوه بازدید : 420 سه شنبه 04 مهر 1391 نظرات ()
هیهات...
چقدر دور شده ایم از آنچه زمانی شعارمان بود بر سر برتری...
که ان اکرمکم عند الله اتقیکم هما نا گرامی ترین شما نزد خدا با تقوا ترین شماست.
روزگاری شده است که
روی زیبا...
...
چشم شهلا...
ابروان کمند...
قدّ چون سرو...
و...
نماد کرامت شده است!
نماد برتری شده است!
ای انسانها...
به راستی چرا دور افتاده ایم؟
این بود هدف از خلق مان؟
این بود هدف از زیستن؟
آمده ایم تا بنده گی کنیم...
آمده ایم تا انسان باشیم...
آمده ایم تا همدیگر را دوست داشته باشیم.
نهایت آرزوی جوان همسر برگزیدن یک مه رو
نهایت آرزوی میانسال سیر کردن اهل خانه اش
و نهایت آرزوی یک کهنسال...
آری اوهم هنوز به فکر سیر کردنست!!!!

این بود انسانیت؟

خدایمان را گم کرده ایم!!!
اگر گم نمیکردیم این بر سرمان نمیآمد!!

پولدار ، پولدارتر میشود و فقیر،فقیرتر...

ایکاش میفهمیدیم که معنی رفاه چیست.
ایکاش میفهمیدیم که هرچه داریم امانتست.
و ایکاش در امانتمان خیانت نمیکردیم!!!

بفهـــــــم...!

گرانترین وسیله تو را مرفه نمیسازد...

آسایش آن نیست که تو می انگاری...
خودروی چند میلیونی
منزل چند میلیاردی
وسایل بی نظیر ...

بفهـــــم...!

چشمت را سیر کن

بخل نورز

همه چیز را برا خود نخواه

ایکاش چون علی نخل میکاشتی و صرف فقرایش میکردی

نه صرف امیال بی انتهایت.

بفهـــــــم...!

آرامش نخواهی یافت
تا...

خدایت را بیابی

تا...

عامل به دستوراتش باشی

و...

امیدوار به وعده هایش.

آری ای نفس

بفهـــــم...

میشه من هم به خانم شما نگاه کنم !!!

دادپژوه بازدید : 657 شنبه 9 مهر 1390 نظرات ()

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... غلط می کنی تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشیجوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد... بی غیرت


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 66
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 61
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 27
  • بازدید امروز : 118
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 7
  • بازدید هفته : 118
  • بازدید ماه : 972
  • بازدید سال : 972
  • بازدید کلی : 334,968
  • کدهای اختصاصی